تبليغاتX
گرمالت (در گویش گیلکی یعنی فلفل)

گرمالت (در گویش گیلکی یعنی فلفل)

دیشب وقت رفتنم به خونه دیدم بیشتر مغازه های انقلاب پشت شیشه هاشونو دارند

 می پوشونند از یکی از کتابفروشی ها پرسیدم برای فرداست ؟ - بله گفتم شلوغ می شه؟ -هی!

صبح که اومدم همه دوباره درها رو باز کرده بودند و اثری از دیشب نبود! گویا نیروی انتظامی

 گفته بوده باز کنید خبری نیست! (البته زوری)

راست راستی هم هیچ خبری نبود غیر از لباس شخصی های بی سیم به دست که همه جا

دیده می شدند!

دم پاساژ ما هم چند تایی از این کلاه کجها واساده بودند!

تازشم مامانم رفتند اصفهان اینقدر توی این چند روزه بهم خوش گذشته بود که شبی که

رفتند گریه کردم خیلی بد بود!

اوضاع برق هم بهتر شده خیلی توی روز نمیره

راستی پسره بود عاشق شده بود یکبار می گفت می یام یکبار می گفت نمی یام ! آخرشم ۲ سری رفت بستنی خرید و جاتون خالی !

اینقدر خسته ام دارم می میرم

راستی اگه تا حالا راز اثر راندا برن ترجمه مهدی قراچه داغی رو نخوندید حتما بخونید!

جون من بخرید همش ۲۹۰۰ تومنه!

 

اینم دو تا از نمونه کارای منه برای اونایی که نی نی دونند سیاه قلم چیه؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:27 PM  توسط سکوت  | 

مامانی دلم برات تنگ شده اما دل همگی بسوزه چون مامانم هفته دیگه میاد تهران پیشم!

 

خیلی بده که آموزشگاه نقاش داشته باشی بعد هنرجو پسرات عاشقت بشند یک چیزیه در حد حالت تهوع!

 

بدتر از اون اینه که وسط ظهر برق بره !  این ماجرای برق رفتنها نمی دونم کی تموم شه؟ آیا؟

دارم جا به جا می شم هم خونه ایم داره بر می گرده خونشون منم مجبورم برم پیش یکی از دوستام که خونشون تا انقلاب ۱ ساعت و نیم تا انقلاب فاصله است ! تا ۲ هفته دیگه جا به جا می شم !

ببخشید اه اه اه

از اول هم می دونستم با این دختره خونه بگیرم این طوری می شه!

اینم عکس هنرجومه وقتی برق نباشه همه به سرشون می زنه دیگه!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 6:2 PM  توسط سکوت  | 

یک هفته است که من به دنیا اومدم ! گاهی اوقات تولد هر سال با سال بعد چقدر فرق می کنه و گاهی زندگی در مسیری میره که ما هیچکدوم انتظارشو نداریم !

 

و خیلی از وقتها این مسیرها هستند که توانایی هر گونه تصمیم گیری رو از ما می گیرند.

این جمله آخرم کذب محض بود!

 

زندگی به من یاد می ده می دونی چی؟ اینکه فکر من هم در اتفاقاتی که برام می افته سهیمه!

شده بعضی وقتها حس کنید اگه این اتفاق می افتاد دیگه خوشبخت خوشبخت می شدید؟

من الان توی یک همچین حالتیم !

اما نمی دونم می شه یا نمی شه اما یک چیزی رو می دونم و اونم اینه که اگر هم نشه قطعا اتفاق بهتری منتظر منه!

یک مشاوری اومده بود گالری بعد از سوالهایی که در مورد طراحی و نقاشی پرسید گفت در مورد خودتون برام بگید تا بگم چه کتابی براتون لازمه بخونید

منم باور کنید واقعیات رو گفتم

اونم گفت حالا از اشتباهات زندگیت بگو

منم گفتم اشتباهات من در همون زمان بهترین انتخاب من بودند و من پشیمون نیستم !

 

کمی فکر کرد بعد گفت شما آدم بزرگی هستید اگر همین باشید که می گید

گفتم بهم می یاد دروغ بگم یا ظاهرسازی کنم؟ گفت با توجه به روحیه و موقعیتتون نه!

بعد خواست که بیشتر باهام آشنا بشه ! و وقتی گفتم فعلا وقتشو ندارم خواست منو مجاب کنه منم بی رودرواسی گفتم بهش که

من خر نمی شم !

گفت مرسی که وقت خودتون و منو نگرفتید

اما هنوز زنگ می زنه!!!!

وای چقدر وقته باهاتون حرف نزده بودم !

فعلا بابای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:38 AM  توسط سکوت  | 

سلام من بالاخره وقت پیدا کردم. البته نمی دونم دیگه کی بیام اما فعلا تهرانم .جاتون خالی یک کاری رو شروع کردم که اگه خدا بخواد بگیره کلی کیف می کنم ! 

فعلا خیلی سرمشلوغه یک کمی که بهتر شد می یام توضیح کافی می دم . دلم برای همه تون تنگ رفته بود!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 9:50 PM  توسط سکوت  | 

از وقفه طولانیم معذرت می خوام . کمی سرم شلوغ شد باید به سم ع و نظر دوستان عزیزم برسونم که در تهران به سر می برم برای مدتی کوچ کردم .امیدوارم کارهام کمتر شد بیشتر بیام نت. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:8 PM  توسط سکوت  |