دیشب وقت رفتنم به خونه دیدم بیشتر مغازه های انقلاب پشت شیشه هاشونو دارند
می پوشونند از یکی از کتابفروشی ها پرسیدم برای فرداست ؟ - بله گفتم شلوغ می شه؟ -هی!
صبح که اومدم همه دوباره درها رو باز کرده بودند و اثری از دیشب نبود! گویا نیروی انتظامی
گفته بوده باز کنید خبری نیست! (البته زوری)
راست راستی هم هیچ خبری نبود غیر از لباس شخصی های بی سیم به دست که همه جا
دیده می شدند!
دم پاساژ ما هم چند تایی از این کلاه کجها واساده بودند!
تازشم مامانم رفتند اصفهان اینقدر توی این چند روزه بهم خوش گذشته بود که شبی که
رفتند گریه کردم خیلی بد بود!
اوضاع برق هم بهتر شده خیلی توی روز نمیره
راستی پسره بود عاشق شده بود یکبار می گفت می یام یکبار می گفت نمی یام ! آخرشم ۲ سری رفت بستنی خرید و جاتون خالی !
اینقدر خسته ام دارم می میرم
راستی اگه تا حالا راز اثر راندا برن ترجمه مهدی قراچه داغی رو نخوندید حتما بخونید!
جون من بخرید همش ۲۹۰۰ تومنه!


اینم دو تا از نمونه کارای منه برای اونایی که نی نی دونند سیاه قلم چیه؟!


