تبليغاتX
گرمالت (در گویش گیلکی یعنی فلفل)

گرمالت (در گویش گیلکی یعنی فلفل)

سلام من حالم بده اینقدر صحنه های چندش اور دیدم که اه اه.مرده شوور این حکومت و ببرن/

شاید همه چی خوب شه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:19 AM  توسط سکوت  | 

میدونم خیلی وقته چیزی ننوشتم شاید اوضاع خوب بود اما الان مینویسم چون فقط می خوام فحش بدم خودتون می دونید چی شده همه فهمیدند منم یکی از کسایی بودم که تا صبح بنج شنبه توی خیابون بودم اعصاب ندارم ها دیروز هم همه رو توی خیابونا زدند دلم برای خودم میسوزه که همچین جایی زندگی میکنم .دیشب هم توی جهارباغ اصفهان درگیری بود.اه اه اه اه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:47 AM  توسط سکوت  | 

سلام من زود برمیگردم/حتما راستی عیدتونم با تاخیر مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:42 AM  توسط سکوت  | 

سلام علیکم و رحمت الله

من از ۲۲ بهمن امسال کاملا هدایت شدم به سوی به به (جمهوری اسلامی)

هی میگن هیشکی نمیره راهبیمایی پس اینهمه ادم از کجا اومدند؟ شب قبلش یعنی ۲۱ ما منزل برادرجان دعوت بودیم و زن برادر جان ماهی خوشمزه ای پزیده بود ! همه تا جایی که امکان داشت خوردند! بعد رفتیم روی وزنه

فکر می کنید چی شد؟ از پدر گرفته تا نوه همه ۷ ۸ کیلویی چاق شده بودیم!

صبحش که باشه ۲۲ بهمن بابا و مامان شال و کلاه کردند که ما بریم پیاده روی .خیلی چاق شدیم

منم ساده باور کردم. حدود دو ساعت بعد برگشتند منزل در حالی که مامانم یک پرچم ایران تو دستشون بود و باهاش بازی بازی می کرد تکونش میداد!

گفتم مامان؟؟؟؟؟؟؟؟  رفته بودید راهپیمایی؟؟؟؟؟؟

و ایشان گفتند: نه بابا !!!  رفتیم میدون شاه ببینیم چه خبره؟؟؟؟

و من اینجا بود که فهمیدم اینایی که میریزند توی خیابون در این روز خجسته  فقط می خواند ببینند چه خبره؟؟؟؟؟

خوب ولش کنیم از خودم بگم هفته پیش اصفهان بودم.جدیدا بیشتر میرم اصفهان بابام اینا دلشون تنگ نشه غر بزنند! جای گالریو دارم عوض می کنم .خونمو دارم عوض می کنم.

دارم میرم مسافرتتتتتتتتتت   بالاخره!!!!  دلتون اب!

تازشم چند وقت دیگه عروسی یکی از هنرجوامه بعدشم که عیده

به نظر آخر سال پر تنوع و شادی میاد.

امیدوارم که ادامه پیدا کنه .و برای همه شما هم سال خوبی آرزو می کنم/

تا برنامه ای دیگر خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 12:24 PM  توسط سکوت  | 

سلام من گم شده بودم یک چند هفته ای اما دوباره پیدام شد. می خواستم الان براتون یک مطلب جالبی بنویسم پیرو اتفاقات قبلی که برام افتاده بود منتها یک عزیزی دعوام کرد که این چرت و پرتا چیه می نویسی؟ و همه باید بدونن چه اتفاقایی برای تو می افته؟ این بود که نمی نویسم !

 

۲ هفته توی خونه بودم مجبور بودم بمونم بعد این ۲ هفته که رفتم بیرون فهمیدم چرا آدمها موجودات اجتماعی هستند!  داشتم می مردم از دق مرگی اما تا رفتم سر کار همه چیز خوب شد!

حالا می خوام یک چیزی ازتون بپرسم   اگه شما یک پسر نفهم بی خود آشغال ... را بشناسید که داره با یک دختر خوب نامزد می کنه و شما می دونید که چه آدم هرزه ایه اون مرد-

 آیا به او می گویید؟ آیا نمی گویید؟  هیچکدام؟

من همیشه فکر می کردم زندگی و سرنوشت آدم دست خود آدمه اما سرنوشت انگار جور دیگه ایه

مثلا من اگه دست خودم بود شاید کسی رو درست نشناخته باهاش ازدواج می کردم اما یک مشکلی همیشه پیش می امد و من بعد می فهمیدم چه خوب شد نشد؟!

اینجاست که همیشه به خدا می گم متشکرم!

اگه هوامو نداشت چقدر گناه داشتم الان!

خدایا متشکرم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:45 PM  توسط سکوت  |